|
یه دونه ...
تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس ...
می دانم! و به صداقت چشمان خويش اگر اعتماد می داشتم ديری از اين پيش تر دانسته بودم که آنچه در پاکی آسمان نقش بسته است به جز تصوير دور دست من نيست ...
پ.ن: آرزو ... پ.ن: من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گويم : پ.ن: یــــــــــــــــــــلدا خجسته باد ... :: :: نويسنده : سمانه
گفتي بيدار شو
شد! شد آن دخترکی که چانه اش را بالا ميگرفت و مغرور و شاد به دنبال خوشبختی می دويد. خوشبختی که به نبودنش در اين حوالی ايمان داشت و حالا ميخواست کنار خورشيد جست و جويش کند. راه دراز است و اميد بسيار ... و تو ... بزرگ ! حالا هر روز نگاهش به آسمان است نگاهت به او هست ؟!
:: :: نويسنده : سمانه
ب ا ر ا ن
باران که می بارد من دستانم را از پنجره بیرون می برم تا فرشته ها قطره ها را آن آبی های زلال را روی دستانم بنشانند باران که می بارد من دلم هوایی می شود برای آسمان تو... خدایا ممنون از ب ا ر ا ن !
:: :: نويسنده : سمانه
من ![]() سمانه ... کاردانی نرم افزار کامپیوتر و دانشجوی مهندسی فناوری اطلاعات ( IT ) ... من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ... من خودم هستم و تنهايی و يک حس غريب که به صد عشق و هوس می ارزد ... دوستان |
||